وبلاگ من
خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مژده
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
لینک دوستان
آسمان منی
صد و یک سال تنهائی
آسمان منی
هیچکس
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
RSS 2.0 
نزدیکی های ساعت 10 بدجوری دلم شور میزد، همه اش با خودم فکر میکردم که یک اتفاقی در جریانه. یک حسی به من میگفت که علی خونه است. نگاهی به ساعتم می کردم و می دیدم نه، توی این ساعت علی باید سر جلسه امتحان باشه. هی با خودم دل دل کردم که چکار کنم. آخر سر تصمیم گرفتم که یک زنگی به خونه بزنم ببینم چه خبره.
با دومین زنگ علی گوشی را برداشت. نذاشت سلام و علیک کنم، گفت: خبرها زود میرسه!
به روی خودم نیاوردم و گفتم: خوب خودت بگو چه خبر؟ امتحان چطور بود؟ گفت: هیچی امتحان هوا شد.
پرسیدم: بعنی چی هوا شد؟ کنسل شد؟ گفت: نه. با این یارو مراقب جلسه امتحان حرفم شد. ورقه را ازم گرفت و از جلسه بیرونم کرد. پرسیدم: چرا حرفت شد؟ تقلب کردی؟ گفت: نه. اصلا این مراقبه از صبح که اومده بود هی به بچه ها گیر داد، اعصاب همه را به هم ریخت. نفر جلویی من که از بچه های تجربی بود، برگشت به من گفت: این یارو چقدر حرف میزنه، نمیذاره تمرکز کنیم. بهش گفتم: بی خیال. حالش خوب نیست. یک دفعه برگشت به من گفت: چیه داری زر زر میکنی؟ داری می پرسی جواب سوال چی میشه؟ گفتم: نه. این که اصلا تجربیه. اون هم گفت میتونم ورقه تو بگیرم. من هم گفتم بگیر. اون هم ورقه را ازم گرفت و از سر جلسه بیرونم کرد.
به همین راحتی از امتحان یک درس اصلی محروم شد
تا فارسی و عربی مونده، میگه من به این درس های عمومی علاقه ندارم
از هندسه و فیزیک میگیم، میگه مسئله حل میکنم ولی حال و حوصله اثبات نوشتن ندارم
این هم از حسابان که مثلا وضعش خوبه و ادعاش میشه
پيام هاي ديگران () link ٤:۱۳ ب.ظ - یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - مژده
طاها داشت تعریف می کرد از مدرسه. گفت:
مامان. امروز آقا داشت راجع به اینکه باید بچه ها سر جلسه امتحان استرس نداشته باشند و خونسرد باشن صحبت می کرد، بعد منو صدا کرد و به بچه ها گفت:
از این طاها یاد بگیرید. عین یک مرد!
خونسرد. آرام. ریلکس و راحت. اصلا انگار نه انگار که امتحان داره. یاد بگیرید ازش.
ولی مامان، آقا خبر نداره که من تو دلم چه خبره و چقدر نگرانم.
مدتهاست از این صفحه سفید دور مانده ام
بسیار دلتنگش بودم ولی....
دی رفت و بهمن گذشت و اسفند سپری شد
سرمای هوا و برف و بوران خاطره شدند
سبزه های تازه رسته و شاخه های نازک درختان بید، شوق و امید میسازند
*امید رستن دوباره از دل خاک*
ابرهای سفید شتابان در آسمان آبی، نوید گذر غم از آسمان زمانه را میدهند
نوروز گذشت
هرچند خواست خدا نبود که همه دور هم جمع باشیم ولی شاید بتوان گفت همه به یاد هم بودیم
دیر زمانی است که زمانه به من آموخته است که عمر آدمی آنقدر نیست که روا باشد آن را در جوار نامهربانان تلف کرد
خبر رسیدن مسافری که مدتها چشم به راه دیدنشی همیشه پر از دلشوره و اضطراب است، پر از هیجان و شادی، با سایه ای از دلتنگی و بی حوصلگی
همراه شدن دیدار عزیزان با رسیدن بهار، حکایت شیر و شکر است
پيام هاي ديگران () link ۳:۱۸ ب.ظ - دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩۱ - مژده
طاها نسبت به هم کلاسی های دیگرش قوی تر است. معمولا کسی تو بازی ها حریفش نیست.
چند روز پیش وقتی رسیدم خونه نگاهم که به صورتش افتاد دیدم نصف صورتش زخم و کبود شده. ازش پرسیدم چی شده؟ جواب داد: هیچی با دوستهام بازی می کردند. داشتم از خط رد میشدم و برنده میشدم. نتونستن نگرم دارند. دو سه نفری پاهامو از زمین بلند کردند من هم با صورت خوردم رو اسفالت کف حیاط مدرسه.
خیلی ناراحت شدم. بهش گفتم: اینها چه جور دوستهایی هستند که تو بازی این بلا را سرت آوردند؟ ناظمتون کجا بود؟ مسئول بهداشت چرا برات کاری نکرده؟ بدون پانسمان و تمیز کردن زخم صورتت تو را فرستاده خونه؟ چرا به من خبر ندادند؟ اگر چشمت طوری بشه چکار کنیم؟
گفت نه هیچی نشده. داشتیم بازی می کردیم. تقصیر بچه ها نبود.
گفتم: من فردا میام مدرسه ببینم این چه وضعیه.
بغض کرد و گفت: نه مامان. تو رو خدا نیا مدرسه. به خدا تقصیر هیچکس نبود. تو اگه بیای دوستهامو دعوا می کنند
گفتم: من به دوستهات کاری ندارم. به نظم و انضباط مدرسه کار دارم. اگه نیام هم حتما توی دفتر روزنگارت برای معلمتون یادداشت میذارم. این که نمیشه که
نگاه کردم دیدم همینطور از گوشه چشمش دونه های اشکه که سرازیر میشه روی گونه هاش. بی صدا
میگم: چرا گریه میکنی؟
میگه آخه مامان . اگه یاد داشت بنویسی، دوستهامو دعوا میکنن. مادرشونو صدا میزنن مدرسه. مادرهاشون عصبانی میشن بچه هاشونو دعوا میکنند. مادرهاشون هم مثل تو نیستن فقط غر بزنند. خیلی بچه هاشونو دعوا میکنند. میزننشون. به خدا تقصیر اونها نبود. تقصیر خودم بود، داشتیم بازی می کردیم. من داشتم برنده میشدم. همه اش من برنده میشدم.
نگاه کردم دیدم تینا هم داره مثل ابر بهار گریه میکنه.
کم مونده بود من هم بشینم پا به پاش گریه کنم.
گفتم: پسر جان. من که هنوز نیومدم مدرسه. یادداشتم که ننوشتم. چرا گریه میکنی؟
گفت: اخه تو خیلی عصبانی شدی. بیای مدرسه با خانوم ناظم داد و بیداد میکنی.
گفتم: پس توقع داری چکار کنم. اگه کور شده بودی, اگه ضربه مغزی میشدی, من چکار میکردم؟ بالاخره یکی باید به این بچه ها بگه که کارشون خطرناک بوده؟
میگه: فهمیدن مامان. خودشون که صورت منو دیدن فهمیدن کارشون بد بوده. دوستیم با هم. عمدا نکردن که.
بغلش کردم و بوسیدمش. صورتش هم ضدعفونی کردم
نمیدونستم چی بهش بگم.
بگم رفتارش درسته؟ باید هوای دوستهاشو داشته باشه؟
بگم مواطب باشه زرنگ بودن و برنده شدنش باعث آسیب دیدنش نشه؟
بگم اینقدر سنگ این رفیق های دوزاری مدرسه را به سینه نزنه که معلوم نیست در آینده چقدر مصیبت ها به سرش بیارند؟
تنها چیزی که خودمو قانع کردم بهش بگم این بود که:
طاها جون. هیچ چیزی تو این دنیا بیشتر از سلامتیت اهمیت نداره.
پيام هاي ديگران () link ۱۱:۳٦ ب.ظ - پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٠ - مژده
تینا و مادربزرگ با هم رفتند دکتر.
دکتر به تینا گفت:
خوش به حالت. چه مادر بزرگ جوونی داری. مادر بزرگ من خیلی پیر است.
تینا جواب داد: مادر بزرگ ها تو هر سنی که باشند, خوبند.
پيام هاي ديگران () link ۱۱:۳۳ ب.ظ - پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٠ - مژده
معلم گفت: این بار انشایی بدون موضوع بنویسید
تینا نوشت:
می نویسم برای افرادی که دوستشان دارم و برایشان ارزش فراوانی قائلم. این افراد از مادرم و پدرم و مادر بزرگم شروع می شود و به دوستانم در تمام سنین خطم (ختم) می شود.
اول از همه پوزش می طلبم از این که در مواقعی با آنها بد صحبت می کنم و یا از دستم ناراحت و دلگیر می شوند.
معلمان عزیزم! مرا ببخشید که در بعضی مواقع باعث سر افکندگی شما در مقابل معلمان دیگر می شوم.
داستانی کوتاه می خواندم که بسیار درمن تعصیر (تاثیر) مثبت داشت:
روزی مداد به پیش پاککن می رود و می گوید: مطعصفم(متاسفم) از این که غلط می نویسم و از عمر تو می رود که آن اشتباهات را جبران کنی. پاککن لبخندی زد و گفت: اشکالی ندارد. من هم مشکلی با این موضوع ندارم.
با خود اندیشیدم آن پاککن می تواند مادر یا پدر ما باشد. آن مداد نیز ما. وقتی کاری غلط و اشتباه می کنیم. پدر و مادر مایه می گذراند تا آن اشتباه را جبران کنند. دیگر حرفی ندارم جز این که:
قدر همه اطرافیانتان را بدانید و از زندگی لذت ببرید.
پيام هاي ديگران () link ۸:۱٥ ق.ظ - سهشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٠ - مژده
بچه که بودم همیشه دلم میخواست خودکارهایی که داشتم خیلی تمیز و صاف خالی بشن و تموم بشن. هیچوقت این اتفاق نمی افتاد. خودکارهایی که خوب و روان مینوشتند همیشه گم میشدند
خودکارهایی که دو خط میشدند و بد و کمرنگ مینوشتند همیشه دم دست بودن و هیچوقت گم نمیشدند
هیچ کاریشون نمیشد بکنی. یک کمی که باهاشون سر و کله میزدی توپی سرش خراب میشد و جوهرش ول میشد توی دست و روی کتاب و دفتر. انچنان گندی میزد به وسایل و لباس ها که از کرده خود پشیمون میشدیم
این روزها خودکارها جاشونو دادن به روان نویس
روان مینویسند و نرم
رنگ های درخشان و دلچسب دارند
بعضیهاشون همراهشون عشق دارند و محبت
دلگرمی میارن و امیدوار کننده هستند
هنوز هم اونهایی که بهتر مینویسندو روان تر هستند زودتر از دست میروند
این روزها بچه ها از من میپرسند:
مامان!
چرا روان نویس های تو هیچ وقت گم نمیشوند و اینقدر تمیز تمام میشوند؟
چرا خودکار های ما یا خوب نمی نویسند، یا جوهر پس میدهند؟ اگر هم خوب بنویسند خیلی زود گم میشوند؟
پيام هاي ديگران () link ۱:٠٤ ب.ظ - دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٠ - مژده
از مدرسه طاها زنگ زدن که حالش خوب نیست. رفتم مدرسه و برش داشتم با خودم آوردمش خونه. لرز داشت و معده اش چیزی را نگه نمیداشت. هر چی گفتم طاها بریم بیمارستان؟گفت نه: اونجا برام سرم میزنن. من دوست ندارم. از لرز دندوناش به هم میخورد. بغلش کردم و دست ها و پاهاشو توی دستم گرفت تا گرمش بشه. توی بغلم یک کمی آروم گرفت. روشو کرد به من و گفت:
مامان میشه امشب پیش من بخوابی؟ جوری مظلومانه این حرفو زد که نتونستم بهش نه بگم. رختخوابشو توی هال انداختم و خودم کنارش دراز کشیدم. از نیمه شب تب کرد و چه تبی. به هر مکافاتی بود تبشو پایین آوردم. به محض اینکه تبش قطع میشد خوابش میبرد. تا من چشمهامو رو هم بذارم به صدای ناله هاش از خوب می پریدم. هر بار که چشمهاشوباز میکرد میگفت: مامان! ببخشید که از خواب بیدارتون کردم. بهش گفتم: ببین چقدرخودتو مریض کردی؟ حالا اینقدر اذیت میشی؟ گفت: من کاری نکردم. خودش اینطوری شد. تازه باید بگی ببین چقدر اذیت میشیم!!!
فردا که طاها را بردم دکتر بهم هشدار داد که ممکنه بقیه بچه ها هم مریض بشن. ظهرنشده علی زنگ زد که مامان! حالم بد است. اون هم مریضی شد که نگو و نپرس. شب دوم به نگرانی راجع به حال علی گذشت که حالش به مراتب از طاها بد تر بود. ناگفته نماند که بد قلق تر هم بود. نه دارو میخورد. نه حرف گوش میکرد. روز بعد پدر بچه ها هم مریض شد. دیگه نور علی نور. خانه ای با سه مریض بد حال. تنها کسایی که این وسط قسر دررفتن تینا بود و من.
باباشون میگه: ببین معلوم میشه که زن ها قوی تر از مردها هستن ها. فقط مردهای این خونه مریض شدند.
حالا بعد از چند روز طاها بهتر شده ولی علی هنوز درگیر است. باباشون هم معلوم نیست کی خوبه و کی بد. نه پرهیز میکنه نه رعایت میکنه.
من که هنوز نفهمیدم با این جماعت بد مریض باید چکار کنم. خوشحالم که یکی دو روزتعطیله و شاید بشه یک کم خوابید و بد خوابی ها را جبران کرد.
پيام هاي ديگران () link ٤:۱٦ ب.ظ - چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٠ - مژده
دیشب دیر رسیدم خونه. وقت دندانپزشکی داشتم. مجبور شدم کلی پیاده راه برم تا سر وقت برسم. کارم خیلی طول کشید. وقتی رسیدم خونه تینا چشمهاش قرمز بود.
بغض داشت. رفتیم پیش همدیگه دراز کشیدیم کلی ناز و نوازش کردم تا آروم شد
. این روزها دلش خیلی کوچیک شده و از هر حرف نامربوطی دلخور میشه و بغض میکنه
امروز صبح هوا حسابی گرفته بود. نمونه یک صبح سرد و بارانی پاییزی. طاها به سختی از خواب بیدار شد
. همونطور خواب الود از جا بلند شد و لباس پوشید. دیدم خبری ازش نیست. رفتم دیدم روی تخت ما خوابیده. خواب عمیق
. صداش کردم که بیاد یک چیزی بخوره. یک لیوان شیر خورد و دست و روشو شست و رفت. چند دقیقه بعد دیدم باز خبری ازش نیست. این بار دیدم پشت کامپیوتر خوابش برده
. معلوم بود خیلی خسته است. بغلش کردم. یک کمی نوازشش کردم
. بهش گفتم یک کم بخواب. من میرسونمت مدرسه. گفت مامان: امروز ماشین داری ؟راه میرم پاهام درد میگیره.
گفتم: آره. با ماشین میبرمت
.
دوست علی خواب مونده بود. باباش هم عجله داشت و تینا را برداشت و زود رفت. علی موند و مامانش
. گفت: مامان. من باهات بیام؟ گفتم بیا. دیرت نمیشه؟ گفت : یعنی یکجوری نمیری که من 7:20 برسم مدرسه؟
گفتم: چرا. تو بگی حتما میشه. اینطوری شد که من و پسران به اتفاق با ماشین از خونه زدیم بیرون. طاها را گذاشتم مدرسه. بعد علی را پیاده کردم و افتادم توی ترافیک صبح یک روز بارانی
. نمیدونم چرا بارون که میاد اکثر خصوصیات اخلاقی ناپسند بعضی راننده ها میزنه بیرون؟ بی توجه به عابر ها و راننده های دیگه ویراژ میدن، لایی میکشن، ترمزهای عجیب و غریب میکنن، فحش های عجیب و غریب به هم میدهند
. امروز یک لحظه به نظرم رسید
این رفتارها خیلی شبیه این جوی آب کنار خیابون هاست که وقتی آب بارون توش می افته هر چی زباله و بطری و کیسه که از قبل مونده را با خودش میاره بالا و به معرض دید همه میذاره.
گفتم:
- هنوز واکسن بابا بزرگو نزدین؟
گفت:
- نه. مگه این بابا بزرگ را نمیشناسی. نمیشه راضیش کردو راهش انداخت تا بریم براش واکسنشو بزنیم.
- خوب این خطرناکه با این اوضاع آب و هوا. اون هم که ضعیف شده و مریض احوال هم هست. باید یک کاری کرد. من آخر هفته میام خودم براش میزنم
هرچند که یادآوری عکس العمل جماعت بعد از آخرین باری که من برای این بندگان خدا واکسن زدم هنوز از خاطرم نرفته بود ولی دیدم این ملاحظات فایده ای نداره. کار دستشون میده. تصمیم گرفتم گوشم به این حرفها بدهکار نباشه و برم کاری رو که باید از اول انجام میدادم، تموم کنم.
جمعه رفتم واکسن را از مامان گرفتم و رفتم طبقه بالا سراغ بابا بزرگ. بابا تا چشمش به من افتاده میگه:
- ها مژده.این کجایی تو پیدات نیست؟
میگم:
- بابا جون من که هر هفته اینجام ولی...
نذاشت حرفم تموم بشه گفت:
- جارو برقیمون خراب شده. بیا ببین سر ازش در میکنی؟
جالب بود برام که بابا هنوز هم وقتی یک وسیله خونه مثل رادیو ، جارو برقی، تلفن خراب میشه، سر به سرش میذاره و وقتی دید درست نمیشه ازم میخواهد کمک کنم شاید یک فکری براش بکنیم. گاهی هم خدا میخواهد و میشه وسایلشونو درست کرد و خیلی خوشحال میشه.
گفتم:
- بابا جون بیاین واکسنتونو بزنم، بعد میریم به اون هم میرسیم.
گفت:
- نه. بیا اینجاست ببین چش شده؟
گفتم:
- آخه بابا جون دستهام کثیف میشه، بذارین آمپولتونو بزنم بعد. زیر بار نرفت که نرفت. دیدم رفت و موتور جارو برقی را آورد.
گفتم:
- اه بابا جون اینو بازش کردین؟ سیمهاشو چکار کردین؟ شاید فقط قطعی داشته؟
گفت :
- نه. گوش کن.
تکونش داد. صدای تلق و تولوق از توش میومد.
گفت: ببین! یک چیزی افتاده توش. ولی من نمیتونم بازش کنم.
گفتم: آخه اینکه همه چیزشو شما باز کردین. این قسمتش دیگه باز نمیشه. ابزار میخواهد. اینها را پرچ کردن. تازه بازش هم بکنیم نمیتونیم جاش بزنیم. احتمالا قطعه میخواهد. به نظر میاد گریپاژ کرده. یاتاقانی، بوشی چیزیش سوخته و ازش جدا شده. اینه که صدا میده.
گفت: تو ابزار نداری؟ نمیتونی بازش کنی؟
گفتم: نه بابا جون ندارم. باید بدین ببرم بدمش بیرون، درستش کنن بعدش هم اینها دیگه فرسوده شدن. وقت عوض کردنشون شده.
حالا بیاین واکسنتونو بزنم.
گفت : حالا بشین برم برات یک چیزی بیارم بخوری؟ هر چی گفتم نه: زیر بار نرفت که نرفت. عین بچه های بازیگوش هی بهانه پیدا میکرد که نیاد براش واکسن بزنم.
بعد از کلی گشتن تو خونه دید که من همونجور واکسن به دست وسط اتاق ایستادم و دنبالش راه افتادم، راضی شد یک گوشه بشینه تا من براش واکسن بزنم.
کارم که تموم شد پرسیدم: درد داشت؟
گفت: نه. مگه زدی؟
گفتم آره بابا جون تموم شد. روی بازو که درد نداره. واکسنش هم خیلی کوچیکه.
مادر میگفت: فکر کنم لازمه من هم بزنم. کاش برای من هم میزدی.
شرمنده شدم. گفتم : مادر شرمنده ام. خیلی گشتم ولی نتونستم براتون گیر بیارم. دنبالش هستم. این یکی را هم مامان از هلال احمر با نسخه پزشک گرفته. یکی هم بیشتر بهش ندادند.
پيام هاي ديگران () link ۱٢:۳٢ ب.ظ - دوشنبه ٩ آبان ،۱۳٩٠ - مژده